حالا طناب دار، پاندول ساعتش شده بود و با هر ضربه به او یادآوری میکرد که یک قدم به طناب نزدیک میشوی. دلش اما کنج همان زندان بارها هوای گنبد طلایی رنگی را کرده بود که از بچگی دل به آن سپرده بود. بارها از صاحب این گنبد طلایی راه نجات خواسته بود و این روزنه امید یک روز عجیبتر و غیرقابل باورتر از هر اتفاق دیگری به رویش باز شد. اولیای دم به حرمت ضمانت ضامن آهو و پرچمش، از خون او گذشت کردند. معجزهای که سه پرونده قضایی را به هم گره زد و پس از اتفاقاتی عجیب پایان خوشی پیدا کرد.